آغازی دوباره.

امروز دوباره با او دوست شدم.دوست که نه...بهتره بگم...بعد از چند وقت آشتی کرديم و دوستی مان دوباره آغاز شد...با رنگ و بويی بهتر.
می دانيد از کجا فهميدم؟؟؟از اينکه.....
وقتی شب خسته اما شاد به خونه برگشتم...بی اختيار پشت پنجره اتاقم رفتم و با اون ساعتها حرف زدم.
هر چی بهش گفتم :بزن تو گوشم ...يه بار بزن تا بدونم کی هستم...يه بار بزن تا بدونم
هيچ چی نيستم.......اون هيچی نگفت و فقط لبخند ميزد.
بهش گفتم :اگر من بچه ای داشته باشم که همه چيز براش مهيا کنم و اون فقط نا سپاسی
کنه...با من بد رفتاری کنه.....باور کن تو گوشش می زنم....ديگه بنده که جای خود داره...
آخه چرا نمی زنی؟؟؟چرا می بخشی؟؟؟؟مگه ظرفيت تو چقده؟؟؟مگه تحملت تا کجاست؟؟؟...... اون هيچی نگفت و فقط لبخند ميزد.
و در آخر دستی به روی سرم کشيد و پيشانی ام را بوسيد.........و فکر می کنم اينها برای يک
آغاز دلايل کافی ای باشند.
اين را هم فهميدم که هميشه تو آغازهای مجدد است که بهترين تحولات و زيباترين شناختها
صورت می گيره.

/ 3 نظر / 3 بازدید
بهار

فاری میدی بابا فازی میدی بهش هی پشت سر هم!

reyhaneye gol

che ghashanggg,dige hichi nemitunam begam.hamin

gharibe

vaghan bahat movafegham va mamnoon az in matne zibat man fekr mikonam ziba tarin ghalam ra to dari o bas