من به نشانه ها ایمان دارم و به انتخاب راهم. من نشانه ها را می بینم ،حتی آنهایی را که دیگران یا بهتر بگویم خیلی ها نمی بینند، این را بارها و بارها امتحان کرده ام، و هر از گاهی که چند راهه ها کلافه ام می کنند از آنها کمک می گیرم. اما وقت هایی  نشانه ها آنچنان در هم می پیچند که انتخاب به بن بست می رسد.

دیروز شاید برای اولین بار  من و رامین کلافه و  سر در گم به راه ها نگاه می کردیم و برای یک انتخاب درست له له می زدیم. هر از چند گاهی که تصمیم می  گرفتیم، نشانه ای سبز می شد و ما نمی دانستیم که این نشانه ما رابه تغییر مسیر تشویق می کند یا به ادامه راه. من کاملا هیجان زده بودم. همیشه در این مواقع دچار هیجان می شوم، درست مثل لحظاتی که قمار می کنم...نه! نه! قمار برایم استرس زاست اما بازی زندگی تنها هیجانم را بالا می برد .مشتاقانه می خواستم تنها لحظه ای از آینده را ببینم ... تنها لحظه ای! تا تکه اصلی گم شده را پیدا کنیم. همیشه از این تقلب لذت می برم گرچه هر گز میسر نشده است... اما حداقل تصورش برای چند ثانیه تسکین ام می دهد. به تکه های چیده شده پازل نگاه می کردیم و به تکه هایی که در دستمان بود و برای جایگذاری اش هزار تردید داشتیم. حرف می زدیم....حرف می زدیم...حرف می زدیم و گاه به چشمهای یکدیگر خیره می شدیم تا شاید از نگاه هم نشانه ای پیدا کنیم....به راههای رفته و امتحان شده بیشتر اعتماد داشتیم تا  بالاخره تکه اصلی  پیدا شد..

با پیدا شدن تکه اصلی ...تکه های دیگر به راحتی سر جای خود قرار گرفتند و نشانه ها معنای خود را پیدا کردند ........... در عرض چند دقیقه پازل حل شد و زندگی دوباره به قسمت های ملایم و متعادل خود بازگشت.

/ 0 نظر / 10 بازدید