روزهای من (1)

مدتي است آنقدر درگير بدو بدو ها شديم که گاهي...يا خيلي وقت ها يادمان مي رود که از اين امروز ها ديگر گيرمان نمي آيد. اينقدر نگران اين کار و آن کار هستيم که  اغلب اوقات لذت بردن از لحظات رو فراموش مي کنيم. من حسابي نگران پروژه و دفاع هستم گرچه در نهايت شايد فرق چنداني برايم نداشته باشد، اما به هر حال در ليست کارهايم هست. هزار کار ديگر را هم از امروز به فردا موکول مي کنم..گاهي هم لابه لاي بدو بدو ها يکي دوتايشان را  انجام مي دهم.
فردا 3 جا دعوت هستم...نهار خونة يکي از دوستان مدرسه ...بقيه هم هستند...شب هم خونة يکي از دوستان دانشگاهي ....خونة سعيد هم امشب با ايميل دعوت شديم.
عصر از پوريا عذر خواهي کردم و گفتم که نمي تونيم بيايم...نهار هم قرار بود يک سر بروم و يکي دو ساعتي بمونم و دوستان رو ببينم که فکر نمي کنم برسم. قرار با سعيد رو هم بايد يک جوري کنسل کنيم.......... و من از اينکه حتي فرصت ندارم دوستانم رو ببينم ناراحتم...و بيشتر از اين ناراحم که نمي دونم تو اين وقت باقي مونده واقعا چند نفرشان را مي توانم ببينم؟ چند بار ديگر مي توانيم دور هم جمع شويم؟ از مدرسه بگيم...از دانشگاه...از روزمرگي مون....نمي دونم.
امشب من با مامان و باباي رامين رفتيم پارک کنار خانه مان. چند وقتي است وسايل ورزشي گذاشتن و مامان اينا تا حالا نرفته بودن. امشب بهشون استفاده از اونها رو ياد دادم...ترس شان از استفاده از اونها ريخت....و خجالت شان....شايد اگه اين کار رو نمي کردم هيچوقت از اين وايل استفاده نمي کردن...من خوشحال بودم.
اما نمي دونم واقعا تا رفتن چقدر کار هست که بايد انجام دهم...مي ترسم از اينکه اون روز برسه و من کارهاي نکرده زياد داشته باشم...مي ترسم از اينکه آدمهايي که نتونستم ببينم و از بودن شون لذت ببرم زياد باشن.... حتي مي ترسم فراموش کنم به آنهايي که دوستشان دارم اين موضوع را بگويم.... بايد حواسم باشه که لحظه هايم را بشمرم.....درست بشمرم.

----------------------------------------------

/ 0 نظر / 15 بازدید