مهمون!

ديشب اين مهمونهامون که من تا حالا نديده بودمشون ..يه دختر ه ۵ ساله داشتن که فوق العاده با مزه بود!!
از اون جايی که من اصولا رابطه ام با بچه ها خيلی خوبه..و هميشه به بزرگترها ترجيحشون می دم...خيلی زود باهاش جور شدم.
اما خوب از خوش شانسی يا بد شانسی من بود که بعد از يه مدت فهميدم با يک موجود بسيار فضول طرفم!...(فکر می کنم لفظ کنجکاو خيلی بهتر باشد ...که البته اين هم يکی ديگر از ويژگی های بچه هاست که من عاشقش هستم) ....
تمام نکات و ظرايف اتاقم رو که شايد تا حالا خودم بهشون دقت نکرده بودم برام آشکار کرد!
بايد اقرار کنم که سوالاتش سوالات خوبی بود...روی هم رفته بچه ی باهوشی به حساب می اومد و اين من رو بيشتر ذوق زده کرده بود!
کره ی زمين من رو برداشته بود و با سرعت هر چه تمامتر می چرخوند(همون کاری که خودم در بچگی عاشقش بودم) و بعد گير داده بود که ما کجای اين زندگی می کنيم؟؟؟بهش جامون رو نشون دادم و گفتم :ما اينجا هستيم...بعد گفت:خوب شما اينجا هستين...پس ما کجا زندگی می کنيم؟؟؟ خوشم اومد و گفتم:خوب شما يه کم اينور تر هستيد!!
که البته لازم به ذکر است که اين کره ی بنده(همونی که روز valentine برای خودم خريده بودم)
با دست ايشون شکست....بعد موقعی که داشتم با چسب می چسبوندمش...خودش و زد به اون راه و پرسيد :خراب شده؟؟؟ گفتم:با اجازه تون بله!! (و داشتم تو دلم حرص می خوردم)
با خونسردی گفت:فدای سرت!!!
نمی دونستم به اين حرفش بخندم يا حرص بخورم!
آهان!يه چيز ديگه يادم اومد...اين بچه اصولا بچه ی بد غذايی بود و مامانش می گفت که هيچی
دوست نداره...جز ماست.و جوری شده که ديگه ماست رو تو خونه تحريم کردن!
سر شام اين بچه..با کمال خونسردی آروم بهم گفت:برنجتون يه کم بد مزه نشده؟؟
در اين لحظه من شاخ در آورده بودم و باز نمی دونستم بخندم يا از دست پخت مامانم دفاع کنم!!
خلاصه روی هم رفته شب خوبی رو گذروندم !!

/ 2 نظر / 2 بازدید
آیدین

بیچاره اون بچه ای که گیر تو افتاده بوده!!!

sima

خيلی بامزه بود:))