شب یلدا!بازی! اعتراف...اونم 5 تا!!

از همون اول، از این بازی شب یلدا کلی خوشم اومد. اصولا بازی دوست دارم اونم اگه تریپ لو دادنی و این جور چیزا باشه. یعنی کلا یه جورایی حس فضولی ادم رو ارضا کنه! ( این رو یه اعتراف حساب کنین) .اما خب راستش فکر نمی کردم کسی من رو به این بازی دعوت کنه، اون هم بعد از این همه تعطیلی!! ولی خب به شکل غافل گیرانه ای توسط رامین به این بازی راه پیدا کردم. البته این رو هم بگم که این بازی برای من یه کم سخته چون اصولا آدم مرموزی نیستم و خیلی از خاطراتم، خصوصیات اخلاقی ام و مسائلی شبیه این رو دوستانم می دونن. اما تا اونجایی که تونستم گوشه و کنار های مغزم رو گشتم تا بتونم چند تا از این اعتراف های دست اول رو گیر بیارم. اینکه تا چه حد موفق بودم با خودم !!!

1- من و تخیلاتم:
اصولا آدمی هستم با قوهٔ تخیل بسیار قوی. خیلی خوب می تونم شرایطی رو مجسم کنم و کاملا در آن غرق بشم. این ویژگی در دوران کودکی ام بیشتر به چشم می خوره. به خصوص اینکه اکثر اوقات تنها بازی می کردم و همبازی خاصی نداشتم.
به طور مثال یکی از بازی هام همیشه این بود که با کشتی به مسافرت برم. روی کاناپه می نشستم و کشتی سواری می کردم. گاهی ساعتها روی کاناپه بودم . شب می شد، روز می شد، غذا تموم می شد، بی آبی می کشیدیم. بعضی وقت ها هم دریا توفانی میشد و در یک توفان سخت گیر می افتادیم.در این موقع ها من خودم رو از این طرف کاناپه به اون طرف می انداختم ، دستهٔ کاناپه رو می چسبیدم با کاپیتان مشورت می کردم و از این جور کارا.. یادمه یه بار موقع توفانی شدن دریا ، دیدم کتایون داره از کنار کاناپه چهار دست و پا رد می شه ( هنوز 1 ساله هم نشده بود) بعد من بازی رو به این سمت بردم که خواهرم تو آب افتاده و باید نجاتش بدم. هیچ کس هیچ کاری نکرد. کاپیتان راضی نشد یکی از قایق های نجاتش رو مصرف کنه و من هم خودم به آب زدم. سینه خیز روی فرش اومدم تا به کتایون رسیدم. یه دستی گرفتم اش (البته مونولوگ هایی هم این وسط بود) و با خودم در همون حالت کشیدم. کتایون که فکر می کنم کلی ترسیده و بود و با وضع ناجوری داشت رو فرش کشیده می شد زد زیر گریه.... و من که نمی دونستم چرا این بازی سرش نمی شه، توسط مامانم دعوا شدم.
یا مثلا با الهاماتی که از فیلم برباد رفته و از سریال اوشین گرفته بودم، یه دفعه جنگ می شد ، شمالی ها حمله می کردن ، اوضاع به هم می ریخت. بعد من کلی مضطربانه با کتایون حرف می زدم و می بردمش پشت مبل تا قایم شه. بهش می گفتم تو اینجا در امانی . من می رم غذا پیدا کنم و بر می گردم و از این جا تکون نخور که اگه ببیننت می کشنت. بعد می رفتم و کلی عملیات انجام می دادم و کلی زحمت می کشیدم تا شمالی ها من رو نبینن بعد وقتی به پذیرایی بر می گشتم می دیدم کتایون اون وسط وایساده و داره هاج و واج من رو نگاه می کنه، و خدا می دونه اون موقع چقدر حرص می خوردم. تازه وقتی هم می خواستم بازی رو بر حسب اون شرایط تغییر بدم ( کتایون به دست شمالی ها افتاده بود ) دیگه حاضر نبود با من بازی کنه و می رفت.
این موضوع در زمان کنکور خیلی به دردم خورد. در اون دوران فکر می کردم که من در زندان باستیل زندانی هستم و وظیفه ام درس خوندن و هر شب رییس زندان از من گزارش کار می گرفت اگر کم بود بیشتر مجازات می شدم . اگر تست بد می زدم مجازاتم سنگین تر می شد و خلاصه از این جور زندان بازی ها. تازه خدا رو هم شکر می کردم که وضعیت سلول ام از بقیه خیلی بهتره!
از این دست خاطرات کم ندارم. هر وقت هم صحبت از این جور خاطرا ها می شه: کتایون می گه من خیلی شانس آوردم زیر دست تو دیوونه نشدم و اون موقع ها هم فکر می کرده من بعضی وقت ها دیوونه می شم و چون این بازی ها موقعی بوده که من و اون تنها می شدیم (ما اصولا زیاد با هم تنها می موندیم) از تنها بودن با من می ترسیده .
در اوایل زندگی مشترکمون هم وقتی تئاتر بازی می کردم، رامین کلی از این خل بازی هام تعجب می کرد، اما الان فکر کنم تقریبا عادت کرده.

2- من و وسایلم:
به طور کلی دلبستگی خاصی به وسایل شخصی ام دارم. وقتی یه وسیله ای مال من می شه به قول خودم یک رابطهٔ عمیق عاطفی بین ما برقرار می شه. این خصلتم باعث دو خصلت در من شده که یکی اش به نظرم جزو خصوصیات مثبتم هست و دیگری منفی.
منفی: اصولا دوست ندارم کسی به وسایلم دست بزنه، یا وقتی کسی وسیله ای ازم می خواد (به خصوص اگه چیزی باشه که قابل خراب شدن باشه یا ازش چیزی کم بشه) ،خیلی برام سخته دادنش. این موضوع در مورد وسایل برقی و الکترونیکی شدت بیشتری پیدا می کنه(مثل ماشین حساب، موبایل دوربین، laptop )
البته این به این معنا نیست که وسایلم رو به کسی نمی دم بلکه اونایی که دوستشون دارم از این قاعده مستثنی هستن. این رو هم بگم که به طور کلی آدمی نیستم که وسیله ای رو از کسی بگیرم. اگر چیزی نداشته باشم ، یا می خرم یا با نداشتن اش سر می کنم.
مثبت: چون وسایلم رو خیلی دوست دارم اصولا اگر کسی حتی خیلی بهتر ش رو هم داشته باشه، اصلا برام مهم نیست. مهم اینه که این مال منه و اون مال اون. همین امر هم باعث شده که تغییر وسایل برام کمی سخت باشه اما به محض اینکه تغییرشون می دم وسیلهٔ جدید جای قبلی رو می گیره و قدیمی ه به تاریخ می پیونده.

3- من و پسر صاحب خانه مان:
زنجان که بودیم ، بعد از خونه های سازمانی پزشکان به یه خونهٔ استیجاری رفتیم و ما طبقه بالا زندگی می کردیم و صاحب خونه طبقه پایین. صاحب خونمون یه پسر داشت به اسم امیر که از من یک سال کوچیک تر بود. ویژگی های اصلی این پسر عبارت بودند از : خنگ ، لوس ، پر رو ، بی ادب و بی عرضه. اصولا روزی نبود که با هم دعوا نکنیم و وقتی هم زورش نمی رسید می زد زیر گریه. اصولا زیاد صاحب خونه بازی در می اورد و کتک خورش ملس بود. کار مامان های ما هم این بود که ما رو با هم آشتی بدن. البته مامانم می دونست که اون چه موجودیه اما خب پسر صاحب خونه بود. من و شیرین (دختر همسایه که البته بعد ها با هم همدانشگاهی هم شدیم ، اما هیچوقت مثل اون موقع ها صمیمی نشدیم شاید چون اون 78 ای بود و من 79 ای) همیشه با این امیر لج بودیم. یه بار برای اینکه به پدرش خسارت وارد کنیم تا بدبخت بشن ، یواشکی رفتیم زیر زمین خونه شون و 2 تا نوشابه از جعبه نوشابه ای که اونجا بود برداشتیم و خوردیم. یکی دو تا رو هم روی زمین ریختیم تا بیشتر بدبخت بشن. البته بماند که این موضوع از زیر دست سعیده خانم در نرفت و به مامانم گفت (اصولا حساب همه چیز رو داشت) . مامانم هم فردا صبح به من گفت: وای مهسا! دیشب خواب دیدم که تو رفتی زیر زمین سعیده خانم اینا و نوشابه هاشون رو یواشکی خوردی....اینقدر الان خوشحالم که خواب بوده ، چون دختر من از این کارا نمی کنه. من هم به روی خودم نیاوردم و مثل بچه های سرتق زل زدم تو چشمای مامانم و رفتم. بعد از چند ساعت عذاب وجدان پدرم رو در آورد و همه چیز رو اعتراف کردم . بعد با مامانم رفتیم چند تا نوشابه خریدیم و به عنوان عذر خواهی بردیم خونهٔ اونا. و به این ترتیب این خسارت سنگین به خودمان وارد شد. تا مدتها هم فکر می کردم اگر من این کار را نکرده بودم الان می تونستیم با اون پول خونه بخریم و از اینجا بریم.
یک بار هم که یکی از دوستانم امده بود دم در خونه مون، امیر اجازه نمی داد در رو باز کنم . می گفت به چه حقی آدرس خونهٔ ما رو دادی به دوستات؟ باید اول از من اجازه می گرفتی . همین موقع بود که من یقه اش رو محکم گرفتم و چسبوندمش به دیوار حیاط . با کف دستم سه بار زدم به پیشونی اش به طوریکه سرش سه بار به دیوار خورد. با صدای وحشتناکی زد زیر گریه و از پله ها بالا رفت و من هم سریع از دوستم خداحافطی کردم و رفتم خونه مون. به خاطر اون موضوع مامانم کلی دعوام کرد اما پدرم که معلوم بود خیلی خوشش اومده بهم هیچی نگفت.


4- من و حوزهٔ علمیه:
در دوران دبیرستان گروه دوستی ای که من درش عضو بودم، گروهی بود که بچه های دیگه نامش رو گروه حوزهٔ علمیه گذاشته بودن. علت این امر هم واضحه. گروهی بودیم مذهبی. اصولا خواندن قرآن در مراسم خاص کار چند تا از بچه های گروه ما بود. تواشیح هایی که در مراسم خاص خوانده می شد کار ما بود. من خودم در 2 تا از این تواشیح ها حضور داشتم. اصولا در اردو ها بزن و برقص در کار ما نبود و همیشه به صورت چپ چپ هم به سایر بچه ها که از این جلف بازی ها در می آوردن نگاه می کردیم. توی این گروه مذهبی من و ریحانه بودیم که موقع بزن برقص ها دلمون می خواست به بقیه بپیوندیم ، حجابمون درست نبود، زیاد غیبت می کردیم و تقریبا عناصر ناخالص جمع بودیم. اما با وجود همه اینها بهترین دوران رو با این دوستان داشتم و هنوز هم که هنوزه بچه های حوزهٔ علمیه هر چند وقت یه بار خونه یکی ،دور هم جمع می شن و از بهترین دوستانم هستن.
از جمله شاهکار هایمان هم فروش ساندویچ در مدرسه است که برای اعتراض به افزایش قیمت ساندویچ بوفه دست به این کار زدیم. حسابی هم کار و بارمان گرفت اما متاسفانه این حرکت توسط معاون مون خانم امیرجعفری خنثی شد.


5- من و شیطنت هایم:
این رو فکر کنم همه می دونن که بچه شیطونی بودم اما به طور مختصر به چند نمونه از شیطنت هایم اعتراف می کنم: یک بار در سن 5 سالگی از کرکره مغازهٔ کنار مطب پدرم بالا رفتم و دیگه نتونستم بیام پایین . حدود نیم ساعت همه دنبال من می گشتن اما من از ترس صدام در نمی اومد تا اینکه پدرم من رو که به قول خودش مثل گربه اون بالا چسبیده بودم، دید و پایین آورد.
یک بار کلاس دوم ابتدایی فکر کنم حدود 2 هفته از آغاز مدرسه می گذشت که کلاس 2/1 به سرکردگی این جانب به جان کلاس 2/2 افتاد و به این ترتیب دو کلاس دوم به هم ریختند و از بدشانسی من یکی از کتک خوردگان این جانب بچه خواهر معلم اون کلاس بود. بماند که مادرم سر این موضوع چقدر بیچاره شد.
در سال پنجم ابتدایی به دلیل شلوغ کاری های فراوان در سرویس ،رانندهٔ سرویس کلاس زبانم (آقا بهرام) به عنوان تنبیه 3 هفته حاضر نشد من رو ببره و بالاخره با وساطت مادرم آشتی کردیم. بعد از اون هم من رو جلوی مینی بوس پیش خودش می نشوند.
در سال دوم راهنمایی به خاطر پخش کردن دونه های یونولیت کف حیاط ، خانم حائری زاده (مدیر مدرسه) شرط بخشش ما رو تمیز کردن حیاط گذاشت و به این ترتیب ما (که 4 نفر بودیم) کل حیاط رو جلوی چشم دوست و دشمن جارو زدیم.



فکر می کنم زیادی اعتراف کردم ، بقیه اش رو هم برای بازی های دیگه نگه می دارم.
برای دعوت چند نفر دیگه ، راستش باید بگم چون دیر نوشتم تقریبا همهٔ دوستانم اعتراف کردن و نمی تونم 5 نفر رو جور کنم. اما حالا برای اینکه بازی به همین جا ختم نشه من ریحانه دوست خوبم، میشولک و خنگ خدای عزیز رو که بسیار مشتاق دیدارشون هستم، معرفی می کنم.

/ 10 نظر / 4 بازدید
reyhane

حالا میشه موبایلتو به من غرض بدی؟در ضمن من چندتا اعتراف هم برای تو دارم..۱-نکنه میخوای بگی تو نبودی تو شکوندن صندلی خانم بهنود دست داشتی و بعد با قیافه ناراحت رفتی کمکش کردی بلند شه۲-فردای کنکور چندتا حوزه علمیه ای زنگ خونه ها رومیزدن و در میرفتن..یکیشون!! یکبار وایشتاد و با صاحبخونه در مورد ناباب شدن جوونا درد و دل کرد..زنگم خودش زده بود..۳-یکبار اون یه نفر یه گچ یرت کرد سمت کله کچل یکی از معلما و بعد با قیافه جدی اشکال یرسید ولی من منفجر شدم از خنده۴-یکبار طی یک حرکت خبیثانه خود به خود در دستشویی به روی یروفسور قفل شد..مهسا هم مثل من اصلا ربطی به قضیه نداشت..۵-طی حرکتی روی مانتوی نفر جلویی که همون یروفسور بود نامه های عاشقانه نوشته شد..نمیدونم توسط کیا!!!!!

ميشولک

مهسا جان من هم خوشحال می‌شم که تو اين بازی شرکت کنم. در اولين فرصت می‌نويسم.

خودم!

:)))))))) مورد 2 به کل يادم رفته بود!! مرسي از اعترافاتي که برام کردي...فقط مي تونستي يه کم آبروداري کني...اينجا خانواده رد مي شه... در ضمن من کلي خرت و پرت دارم از اون موقع ها...بيا يه روز بشينيم نگاه کنيم بخنديم

خودم!

در ضمن اين گوشي ام رو اگه خودم هم حاضر نشم بهت بدم...فکر کنم رامين با کمال ميل اين کار رو مي کنه...صداش بدجوري روي اعصاب اش راه مي ره.

reyhane

خوب دوربینتو قرض بده..در ضمن اصلاح میشود.غرض قبلی منظور قرض بود

reyhane

در ضمن چون خانواده رد میشن خیلی چیزا رو نگفتم

سولوژن

در مورد (۱) باید بگویم احتمالا تاثیر همان‌ها بود که بعدا داستان می‌نوشتی، نه؟ هنوز هم از آن کارها می‌کنی؟!

سولوژن

هاها! این‌ها خیلی عالی بودند. به قیافه‌ات نمی‌آمد. مظلوم‌تر به نظر می‌رسیدی.

خودم!

شاید تاثیر همان ها بوده. آره الان هم از این کار ها می کنم...اما کمتر و متفاوت تر!