وقتي خبر پذيرفته شدن مقاله ام رو شنيدم يا درست تر بگم ديدم،  احساس پدري رو داشتم که خبر تولد بچه اش رو بهش مي دن!!!
البته من هيچوقت پدر نبودم و پدر هم نخواهم شد....اما خب احساس شون رو درک کردم !!!!

/ 3 نظر / 9 بازدید
فائزه پورخرمی

من با تامارا نقاش زرگران تو فرزانگان دو سال همکلاس بودم خيلی وقته ازش خبر ندارم چندساله.اگه خبری ادرسی تلفني چيزی ازش داری خيلی خوشحال ميشم برام بفرستيهمينطور خيلی خيلی سپاسگزار.

خودم!

سلام فائزه جان! من هيچ خبري از تامارا ندارم...تقريبا از يک سال بعد از مدرسه ديگه اون رو نديدم...خيلي دوست دارم پيداش کنم....از دوستاي ديگه مي پرسم..اگه خبري داشتم حتما بهت مي گم!

الهه

سلام مطالب جالبی بود.به ما هم سر بزن خانمی