امروز اولين روز کنفرانس بود.تقريبا می شه گفت هر قسمتی رو که ما به عهده نگرفته بوديم و داده بوديم دست بقيه عالی بود(مثل شام و پذيرايی)...اما امان از اون قسمت هايی که تا آخرش بر عهده ی خودمون بود! چند تا از کارها حتی تو دقيقه ی نود هم درست نشد.ضعف مديريت تو همه جای زندگی ه ما ايرانی ها احساس می شه...اما حالا اينفدر هم بد نگم....جالب بود ..تجربه ی خيلی نو ی بود. با اينکه ۴ سال تو اين خواجه نصير دست به هر کار محير العقولی زده بودم اما اين يکی تازه بود...تا حالا نه انبار داری کرده بودم....نه تو خط توليد کيف سازی کار کرده بودم ...نه تا ۱۲ شب تو دانشگاه بودم ...و نه کارت ه يه عالمه آدم رو از بين يه عالمه کارت ديگه پيدا کرده بودم!

از ويثگی های کنفرانس اينه که بچه ها تو اين روز ها خيلی به هم نزديک می شن (البته اونايی که انگيزه دارن بيشتر به هم نزديک می شن )...همه با هم يکی می شن .دنيا براشون ۲ تکه می شه ...خواجه نصيری و غير خواجه نصيری و اين موضوع خودش باعث خلق يه عالمه کار باحال می شه!

آخرای افتتاحيه بچه ها خسته شده بودن...خسته و کلافه...اما معلوم بود که از اين خستگی دارن لذت می برن! من هم که الان فکر کنم از آستانه ی خستگی ام گذشته و ديگه بدنم سر شده...با اينکه از صبح، سر پا بودم اما ۲ ساعته که قصد خواب کردم و هنوز خوابم نبرده....

راستی من از اون کيف خوشگل ها می خوام اما آخرش هم فکر می کنم ما رو دو در کنن و بين رييس روسا تقسيم شه..اگه اين کار صورت بگيره که آخره نامرديه....مای بدبختيم که هی اين کيف ها رو کول می کنيم و اين ور اون ور می بريم.... (خوبه اين همه حرف از يکی شدن و اين دری وری ها گفتم هنوز هيچی نشده دارم زير آب رييس رو می زنم!)

بسه ديگه من فردا ۸ بايد دانشگاه باشم يعنی می تونم؟؟

 

/ 0 نظر / 6 بازدید