دلم تنگ شده برای اینکه یه روز از خواب بیدار شم و ببینم نه پروژه ای در کاره...نه پایان نامه ای...نه اضطرابی....نه استادی....نه بدو بدویی ...نه بلیطی ...نه چارتری....نه جا ندادن پروازی... نه دیر و زود شدن ویزایی.. نه جمع و جور کردن زندگی ای.... هیچی! فقط من باشم و رامین تو بالکن یه ویلای بزرگ که رو به یک دشت سبزه! با صدای پدر و مادرم که توی ویلا نشستن و حرف می زنن!

/ 2 نظر / 11 بازدید
مصطفي هيچكس

سلام اميدوارم هميشه موفق باشيد و شاد وب کوچک بنده منتظر قدم های سبز شماست..ارزش يکبار ديدن رو دارد..راستی يک سايت ديگ رو هم معرفی ميکنم که از شندنشا اميدوارم لذت ببريد....اين هم کمی متفاوته.. http://mostafa.anybody.googlepages.com/home

خنگ خدا

هميشه چيزی برای نگرانی هست. گاهی دلشوره‌ی درس خواندن و پروژه٬ گاهی دلشوره‌ی مهاجرت و گاهی دلشوره‌ی خانواده و نزدیکان. اين بخشی از زندگی است. فکر می‌کنم اگر تنها بتوانيم چارچوبی برای نگرانی و دلشوره ایجاد کنیم و بيش از اندازه به آن ميدان ترکتازی ندهيم به اندازه کافی خوب عمل کرده‌ايم. شاد باشيد