در شب سرد زمستانی
کوره خورشيد هم چون کوره گرم اجاق من نمی سوزد
و به مانند چراغ من نمی افروزد چراغی هيچ
نه فرو بسته به يخ ماهی
که از بالا می افروزد
من چراغم را در آمد رفتن همسايه ام افروختم در يک شب تاريک
و شب سرد زمستان بود
باد می پيچيد با کاج در ميان کومه ها خاموش
گمشد او از من جدا زين جاده باريک
.و هنوزم قصه بر ياد است
وين سخن آويزه لب
که می افروزد؟؟؟ که می سوزد؟؟؟
چه کسی اين قصه را در دل می اندوزد؟؟
در شب سرد زمستانی
کوره خورشيد هم چون کوره گرم اجاق من نمی سوزد

/ 0 نظر / 3 بازدید