موقع جور کردن پول خرد، چشمم به نوشته ی روی ۵۰ تومانی افتاد.روی اون با خط مخصوصِ بچه های کلاس اولی، نوشته شده بود "سال نو مبارک  آموزگار کلاس اول".

بی اختيار ياد سال سوم دبيرستان افتادم.ياد اون روز که به بهونه ی عيد غدير،به جونِ آقای شهابی افتاده بوديم که بايد به ما عيدی بدين.(آخه هم سيد بود و هم زنگ تفريح ديده بوديم که تو دفتر داره به معلم های ديگه عيدی می ده و می دونستيم که پول ه نو تو کيف اش فراوونه!)

بعد از کلی چونه زدن بالاخره يه دسته ۵۰ تومنی از کيف اش در آورد و بين بچه ها پخش کرد اما هر چی اصرار کرديم که روی پول رو برامون امضا کنه، نکرد که نکرد.    می گفت:”امضا نمی کنم ،برای اينکه اگه يه روز يه راننده تاکسی ،به جای بقيه ی پولم ۵۰ تومنی ای رو پس بده که روش امضای منه، خيلی ناراحت می شم.“

سريع اون ۵۰ تومنی رو توی کيف ام گذاشتم.پول خردم ناقص شد.۱۰۰۰ تومنی رو در آوردم و به راننده تاکسی دادم. ”پول خرد ندارين ؟؟ “   -نه

.....وقتی داشتم قدم زنان سر بالايی ه شهرک رو بالا می اومدم، خوشحال بودم که حداقل يکی از ۵۰ تومنی ها، هيچوقت به دست اون آموزگار نمی رسه!

/ 1 نظر / 5 بازدید
سروش

سلام فقط مي تونم بگم دمت گرم. يا حق ...